Sunday, February 24, 2008

انگیزه

امروز چند دقیقه به انگیزه هام برای تلاش کردن در زندگی ام فکر کردم. در مورد خانواده، جامعه، تمدن... در مورد آدم های بزرگ مثل موزارت و بتهوون، شَنون و غیره و انگیزه های اون ها در زندگی شون و مثلا این که چرا بتهوون به بتهوون تبدیل شد و مطرح کردن این سوال که اگه بتهوون به همین اندازه که استعداد موسیقی داشت، به همون اندازه هم در نقاشی مستعد بود و اتفاقا تصمبم می گرفت که نقاش بشه، با توجه به اینکه دیگه کر شدنش یک خطر در جهت رسیدن به هدف اش محسوب نمی شد، آیا باز هم همون درجه از انگیزه رو برای جنگیدن و پیروز شدن بر تقدیرش می داشت؟

خوب فهمیدم که که همه این انگیزه ها خوبن. ولی هیچ کدوم دلیل اصلی من نمی تونن باشن. دست آخر به این نتیجه رسیدم که:

من وجود دارم، وقتی تلاش می کنم و وجودم آروم می گیره، وقتی تلاش ام جهت داره؛ پس به طور جهت دار تلاش می کنم، صرف نظر از اون چه که در دنیا متعلق به منه؛ خانواده، دوست هام، هرچی.

حیات در اصل تلاشی هوش مندانه (ولی نه لزوما خود آگاه) برای بقا و تکامله.

No comments: